جادوی سکوت
ای سکوت ! ای مادر فریادها!
ساز جانم از تو پرآوازه بود.
تا در آغوش تو راهی داشتم
چون شراب کهنه شعرم تازه بود.
در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یادها
من ندیدم خوش تر از جادوی تو
ای سکوت! ای مادر فریادها !
گم شدم در این هیاهو گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من؟
گر سکوت خویش را می داشتم
زندگی پر بود از فریاد من!
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 17:46 توسط کیمیا
|
هر روز صدبار به خودم یادآوری می کنم که: